دیروز بود انگار که صداها در گوشم به زیبایی اوایی خوش می وزید
اماامروز چه غریب است که فریادهاچون ناقوس مرگ در گوشم مینوازد
دیروز چه خوب بودکه گلی بودن لباس هایم یا پاره بودن شلوارم بزرگترین دغدغه زندگی ام بود که به لطف نخ وسوزنی حل میشد
اماامروز چه سخت است که دغدغه ها وغصه هایم انقدر بزرگ است که باهیچ وصله وپینه ای اشک هایم بند نمی اید
(و دیروز چه خوش بود که به جای دلم ،سرزانو هایم زخمی بود)
دیروزکه رورها در غوغای کودکانه ام به سرعت باد سپری میشد
واماامروز که روزها مثل مرگ تدریجی درقاب گذر ثانیه ها کش می اید
دیروز که باتو بودن طعم اب نبات چوبی های رنگی را میداد
وامروز که باتو بودن طعم تلخ جدایی ها را برایم به ارمغان می اورد
دیروز که نداشته هایم برایم غمی نداشت وبالبخندی از ان ها که نداشتم میگذشتم واز ان ها که داشتم لذت میبردم
وامروز که نه انچه دارم میدانم ونه انچه میدانم دارم
(دست هایم رادر باغچه میکارم سبز خواهد شد میدانم.....میدانم....)